صفحه اصلي ازهمه جا   Hit Counter   باغ شعر گالري عكس

 

مكان تيليغات

 

 

 

شعر دفاع مقدس

 

راز خون

راز خون را جز شهدا در نمی یابند، گردش خون در رگهای زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرینتر، و نگو شیرینتر، بگو بسیار بسیار شیرینتر است.

راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. اگر خون، یعنی همه حیات ... و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست پس بیشترین ثمره اش، از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند.

راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسی می بخشد که این راز را دریابد و آن کس که لذت این سوختن را چشید در این ماندن و بودن جز ملامت و افسردگی هیچ نمی یابد. آنان را که از مرگ می ترسند، از کربلا می رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه آتش جسته اند.

آنان ترس را مغلوب کرده اند تا فتوت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. مؤانسانحقیقت آنانند که ره به سرچشمه فنا جسته اند.

شقایق وحشی آزاده است و تعلقی ندارد. در دشتهای دور لابلای سنگها می روید و به اب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهای سرخش را نیز، گویا به خون آغشته اند. شهید نیز آزاده است و فارغ و قانع و تشنه و سوخته دل و داغدار و غلتیده در خون .... آما میان این دو چه نسبتی است؟ ... کلام را، کلام انسانی را از این بیش، راهی به سوی حقیقت نیست تمثیلی از حقیقت است  بس.

آنها رازدار خزائن غیب هستند و می دانند که سلامت دنیا بیماری است و دهر بر مراد سفلگان می چرخد... آنان می دانند که آسمان کشتی ارباب هنر می شکند و و بلا انیس مؤمنین است ... و عجبا ! آفریدگار متعال راه عشق را با خطر قرین کرد و خون را بهای قرب قرار داد تا اهل الله را برگزیند و صف احرار را از اغیار جدا کند...

احرار رستگان از بندگی غیرند و اغیار بندگان خویشتن؛ اغیار تن پروران بستر غفلتند؛ خفتگانی که رؤیای بیداری می بینند؛

.... کرم های فربه لجنزار گناهان؛ مسحوران سحر فرعونی ...

وا اسفا! چراغ الهم آنجا در بیت المعمور دلهای مصفا روشن است و گمراهان در هزار توی کفرآباد غرب، در جستجوی کور سوی خیالی برامده اند...

وا اسفا! بالهای روحت در انتظار رویشند و تو به این پیله تنگ و تاریک امید خلود بسته ای؟

جذبه ملکوت سخت وجد آور است و موسیقی اش، افسونی طاقت شکن دارد. جذبه اش آنچنان است که ذرات وجود را، نه از بیرون که از درون می کشد و با خود به آسمان لایتناهی می برد... که از درون ذرات نیز راهی به سوی آسمان هست... آنگاه ... ثقل خاک می شکند و روحت سبکبال و آزاد، به طولف تسبیحی عالم وجود بر گرد باطن کعبه پیوند می خورد و در سفری آسمانی، به لامکانی فراتر از کهکشانهای دور، به آسمانی فرا تر از آسمان ستاره ها بال می گشاید.

رنج مفتاح خرائن لایعرف غیب است و نه عجب اگر راه حق محفوف در بلایا و دشواریهاست. سر مبارک امام عشق بر بالای نی، رمزی است بین خدا و عشاق... یعنی این است بهای دیدار.

آنکه با پای خود قدم در طریق کربلا نهاده است می داند که اسرار جز به سرهای بریده فاش نخواهد شد، می داند که خون حرم سیدالشهدا است و زنهار! این نه رازی است که بر اغیار فاش شود.

آنها در ظلمات آسمان دنیا، همچون راه شیری کهکشان، قبله را نشان کرده اند اما ... زمین وارونه آسمان است و کعبه نیز، در سیطره حرامیانی است که کمین کرده اند تا حرمت حریم امن را، با خون تو بشکنند و این چنین لاجرم ... راه از کربلا می گذرد.

آه از رنجی که در این آیه نهفته است : Ø... لقد خلقنا الانسان فی کبد ×

و خوشا آن کوثری که تشنگان کربلایی را می نوشانند: Ø و سقاهم ربهم شراباً طهورا ×

و این هردو در وصف کربلاییان نازل شده است.

ای شهید ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

برگرفته از مقالات شهيد آويني

 

مكان تيليغات

 

آرزو

زماني، افتخار دستهامان زخم و تاول بود

زماني، مشكل اندوهمان با گريه‌اي حل بود

زماني، آن چنان خندان به سوي شعله مي‌رفتيم

كه آتش هم در اين شور اهورايي معطل بود

زماني، هر چه منطق نشان مي‌داد رد كرديم

هر آن چه عشق مي‌فرمود مثل وحي منزل بود

ولي امروز از آن شور نوا آيا نشاني هست؟

خدايا! كاش حال و روز ما مانند اول بود

نمي‌خواهيم اين دود و دم اين شهر درهم را

چه مي‌شد باز هم در سينه‌هامان گاز خردل بود

حميد رضا شكاري‌سر


غزل انتظار

اين جا نگاه آينه داغدار كيست؟

خورشيد، شمع غربت سرد مزار كيست؟

آتش زبانه مي‌كشد از برگ برگ گل

هر جا كه سوختة ‌ست گلي داغدار كيست؟

خون مي‌چكد ز ديده هفت آـسمان هنوز

ابر بهار، مثل دلم سوگوار كيست.؟

در چشم جاده همچو غباري نشسته‌ام

آه! اين نگاه زل زده در انتظار كيست؟

شعبان كرمدخت


سربند سبز

سر بند سبزي در ميدان مين مانده است

امروز دل‌هامان، تنهاترين مانده است

رفتند درناها، تا آبي دريا

با ما ولي امروز، دلي آتشين مانده‌است

انبوه دلتنگي، با واژه‌هاي سرخ

در كوله‌بار ما، تنها همين مانده است

زان روزهاي سبز، امروز اي مردم

يك سفره خالي، ظرفي گلين مانده است

از روزهاي سرخ، نقشي حزين مانده است

سر بند سبزي در ميدان مين مانده است

عباس نادري قطب‌الديني


 

بارش آيينه

 تو را عشق تنها پسنديده بود

همان شب كه آيينه باريده بود

كبوتر، ز بام قفس مي‌گريخت

كه پرواز را، خوب فهميده بود

تو، ز شهر خورشيد مي‌آمدي

در اين سايه‌ها تيغ روييده بود

زمين گير خون شهيدان شديم

خداي تو، ما را نبخشيده بود

شهادت، چرا قسمت ما نشد

مگر سفره‌ي شهادت برچيده بود

در اين كوچه ماييم و صد شرحه درد

ورد پرستو كه كوچيده بود

جعفر رسول‌زاده(آشفته)     


سايه‌هاي بيد

آن طرف كنار باغ، پشت سايه‌هاي بيد

دست مبهم نگاه، عشق را ز شاخه چيد

اسب خسته بي‌سوار مي‌رسد ز كار زار

آه! كو، بگو كجاست آن جوان پر اميد

وحشت و شب و تگرگ، رقص جانگداز مرگ

ناله‌ي تفنگ و باز... يك پرنده شهيد

يك صداي درد زا، پشت آن ستاره‌ها

در گذشت ماه را، بي تو جار مي‌كشيد

كوچ، نه اي آشنا، باورم نمي‌شود

روح شعرهاي من، عاشقانه پر كشيد

در سكوت مبهمي ناله‌هاي من شكفت

تا نگاه باورم، روز روشني نديد

صبح در غياب تو بسته مي‌شود، بيا

 اي نگاه روشنت، رمز اولين كليد

عليرضا صابري        


كوچ ستاره‌ها

چقدر سرد و پريشان، چقدر بد شده‌ايم

به زير چكمه پاييز تا لگد شده‌ايم

به ما چه رفته و احساسمان كجا رفته‌ست

چرا به سردي و بي حالي جسد شده‌ايم

ستارگان، همه كوچيده‌اند، ما افسوس

در آسمان شبي بي نشان رصد شده‌ايم

چقدر بي رمقيم آه آه! از اين رخوت

نشسته‌ايم و سر راه عشق سد شده‌ايم

نه اين كه شعر نشد دردنامه‌اي شد زرد

نهال عاطفه خشكيده چون جسد شده‌ايم

حميد رضا شكار سري       


 

جهش به بالا

1 2