صفحه اصلي

ازهمه جا

     

باغ شعر

گالري عكس

لطايف

(منابع: کتاب لطایف و پند های تاریخی نوشته ناهید فرشاد مهر، نشر محمد)


حج مسلمان

برناردشاو شاعر و فيلسوف انگليسي در مورد حج مسلمانان گفته است: واي به حال مسلمانان اگر حجي را كه مي روند معني اش را نفهمند و واي به حال دنيا اگر مسلمانها اين حجي را كه مي روند معني اش را بفهمند.


جاي مرده

جنازه اي را از كوچه عبور مي دادند. ملا نصرالدين با پسرش ايستاده بود.

پرسيد :بابا در اين صندوق چيست؟

گفت: آدم

پرسيد: كجا مي برند؟

جواب داد: جايي كه نه خوردني باشد و نه پوشيدني، نه نان و نه آب، نه هيزم نه آتش، نه زر نه سيم، نه بوريا نه گليم.

گفت: بابا درسست بگو، به خانه ما مي برند.


 كلنگ يا قلم

قلمي از قلمدان قاضي افتاد، شخصي كه حضور داشت، گفت جناب قاضي كلنگ خود را برداريد.

قاضي گفت: مردك اين قلم است نه كلنگ، تو هنوز كلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟

گفت: هرچه است، تو خانه مرا با آن ويران كردي!


مكالمه دو نفر دزد

دو دزد مقابل ويترين جواهر فروش ايستاده بودند. يكي به ديگري گفت: آن گردنبند الماس چند تمام مي شود؟ رفيقش گفت: والله چي بگم اين بسته به انصاف قضات است.


 رئيس خانواده

رفيق اولي: ما در خانه خود يك دولت كوچك تشكيل داده ايم.

خانم من وزير دارايي است، مادر زنم وزير جنگ و دخترم وزير داخله است.

رفيق دومي: خوب لابد شما هم رئيس دولت هستيد.

رفيق اولي: نه بنده ملت هستم كه بايد تمام مخارج دولت را تامين كنم.


اوج جهل

واعظي بالاي منبر موعظه مي كرد. از او مسئله اي پرسيدند در جواب عاجز ماند.

يكي از مستمعين گفت: پس از منبر بيا پايين چون منبر جاي جاهل نيست كه تو از آن بالا رفته اي.

واعظ گفت: من به قدر علم خود بالا رفته ام اگر به قدر جهل خود بالا مي رفتم اكنون به آسمان رسيده بودم.


پدر در جهنم

پس از قتل لطفعلي خان زند و استقرار سلطنت قاجاريه كه به سعي حاج ابراهيم كلانتر شيرازي صورت گرفت، به پاس خدمات او، وي را به صدارت ايران منصوب نمودند و به او لقب اعتماد السلطنه داده شد.

اعتماد السلطنه براي اينكه همه جا زير نفوذش باشد و در تمام نقاط مملكت اوامرش جاري باشد، برادران، پسران و اقوام و نزديكان خود را به حكومت شهرهاي ايران فرستاد.

گويند در آن هنگام روزي مردي از شيراز به شكايت از پسر حاج ابراهيم كه حاكم فارس بود نزد او به تهران آمد و گفت:

مردم از ظلم و ستم پسرت نمي توانند در شيراز زندگي كنند. حاجي گفت: بروند اصفهان.

آن مرد گفت: آنجا خم برادرات هست.

گفت: بروند بروجرد.

گفت آنجا هم پسر ديگرت حاكم است.

گفت: بروند به كهگيلويه.

گفت: آنجا هم برادر ديگرت مي باشد.

و همينطور حاج ابراهيم نام هر شهري را از ايران كه مي برد، آن مرد شيرازي مي گفت: فلان قوم و خويشت در آنجا هست!

عاقبت صبر حاجي تمام شد و با خشم گفت: پس بروند به درك!

آن مرد گفت: آنجا هم كه پدرت است.


قاطر خموش

در يكي از دهكده هاي اسكاتلند قاطري چموش مادر زن صاحبش را لگد زد و كشت. در موقع تشييع جنازه هر چند تعداد دسته گلها كم بود ولي جمعيت زيادي براي تشعيع جنازه اين زن حاضر شده بودند.

كشيش رو به مرد كرد و گفت: حضور جمعيت زياد نشانه اين است كه مادر زن شما زن بسيار محبوبي بوده است.

اسكاتلندي گفت: پدر روحاني اينقدر خوش بين نباشيد. حضور اين جمعيت بيشتر براي خريد قاطر من است.


 به هزار دليل

سرتيپي از سرباز مواخذه كرد كه چرا هنگام نزديك شدن به دشمن، توپ نينداخته است؟

سرباز گفت: به هزار دليل.

سرتيب گفت دلايل خود را بشمار.

گفت: اولش اينكه باروت نداشتم.

گفت: ادله ديگر ضروري نيست.


دعاي مخصوص

توانگري به واعظ خوش طبعي انگشتري زرين داد كه نگين نداشت و التماس كرد كه سر منبر مرا دعا كن.

واعظ چون به منبر رفت او را چنين دعا كرد: خداوندا، فلاني را در بهشت قصري كرامت فرما كه سقف نداشته باشد.


ايسم

جلسه اي پر شور تبليغاتي براي انتخابات برقرار بود. كانديداي پر حرارت و حرافي پشت تريبون مي گفت:

آقايان آنچه كه جامعه ما لازم دارد رهايي از فاشيسم، راديكاليسم، سوسياليسم، كمونيسم و امپرياليسم ... است.

در اين موقع يكي از حضار كه پيرمردي ناتوان بود گفت:

ببخشيد آقا يه فكري هم واسه رماتيسم من بكنيد.

تسليت پيشاپيش

ظريفي به مجلس فاتحه اي رفت. برادر ميت را ديد كه مريض است و دم در ايستاده است.

او به صاحبان عزا گفت: چون دوباره آمدن برايم مشكل است، بابت اين يكي هم تسليت مرا بپذيريد


نماز سريع عابد

ديوانه اي، عابدي را در مسجد ديد كه نماز خود را به سرعت به پايان رسانيد. از عابد سوال كرد كه: اين نماز را بهر كه كردي؟

نمازگزار گفت: بهر خدا.

ديوانه گفت: فقط همين را مي خواستم بدانم. چون اگر نماز را براي من مي خواندي اين سنگ را بر سرت مي كوفتم.


گذر دزد به قبرستان

دزدي دستار مردي را ربوده فرار كرد. مرد به گورستان رفته آنجا نشست. مردمان گفتند كه آن مرد دستار تو را به طرف باغ برد تو چرا در قبرستان نشسته اي؟

گفت: بالاخره گذرش به اين جا خواهد افتاد.

فرق خست با صرفه جويي

پسري از پدرش پرسيد: بابا جون فرق بين خست و صرفه جويي چيه؟ پدر طبق معمول آهي كشيد و گفت: پسرم فرقش اينه كه اگر من پالتوي ده ساله را بپوشم آدم صرفه جويي هستم.ولي اگر به مادرت پيشنهاد كنم پالتويي را كه پارسال خريده امسال هم بپوشد آدم خسيسي هستم.


 

 1

2

3